نقد یک صفحه از کتاب عقلانیت و آزادی، ترجمه یدالله موقن و احمد تدین
قدرت( macht ) عبارت است از احتمالی که در چهارچوب روابط اجتماعی، فرد در موقعیتی قرار بگیرد که بتواند اراده خود را به رغم مقاومتی که در برابر آن میشود، به پیش ببرد، صرف نظر از اینکه این احتمال بر چه پایهای قرار داشته باشد( کتاب عقلانیت و آزادی، صفحه 21، ترجمه یدالله معین و احمد تدین)
قدرت یک چیز عینی نیست در حالیکه ثروت عینی است و اگر طبقهای بخش عمده این چیز را تصاحب کند به صورت عینی ابزار قدرت را به دست آورده است،(یعنی توانایی تحمیل تعاریف، قراردادها، چهارچوبها و قوانینی که روابط اجتماعی را بر اساس مالکیت شکل داده) بنابراین قدرت لایه رویین ثروت است که مالکان آن خود تبدیل به ابزاری میشوند که چگونگی روابط بر اساس مالکیت را به جامعه دیکته میکنند. چهارچوب روابط اجتماعی بر اساس چگونگی مالکیت بر ثروت است که شکل میگیرد و اگر منظور آقای ماکس وبر این است که فرد در این روابط، الله قورتکی در موقعیتی قرار میگیرد که بتواند ارادهاش را به دیگران تحمیل کند، پاهایش روی زمین نیست. در روابط اجتماعی که حدود فاصلهها با چگونگی مالکیت تعریف شده است هیچ احتمالی وجود ندارد که یک عمله در موقعیت قرار بگیرد تا قدرت را به طریقی که این آقا میگوید غبظه کند و اگر از این اساس صرف نظر کنیم میتوانیم تا آن سوی پرچین باغ نقطه چین بگذاریم و هر نقطه را یک احتمال فرض کنیم.
سلطه( ( herrschaft عبارت است از احتمالی که فرمانی را که محتوای خاصی دارد، گروه مشخصی از افراد گردن نهند. انضباط((discipline هم عبارت است از احتمالی که بر پایه خوگیری گروهی از افراد به دروغ و خود به خود از فرمانهای قلبی اطاعت کند.( صفحه 21)
سلطه عبارت از تعریفی است که به خاطر منافع گروهی، بر افراد آن گروه و گروههای دیگر تحمیل میشود که یک نفر یا عدهای به صورت عینی با تکیه بر اقتدار ابزارهایی که در اختیار دارند آن را مدیریت و اجرا میکنند و انضباط، تحمیل چگونگی رفتار در چهارچوبی است که پیشتر به اشکال گوناگون بر گروههای ضعیفتر دیکته شده است.
در جامعه، شناسایی مفهوم قدرت معین نیست همه صفتهای قابل تصور یک شخص و نیز مجموعه ترکیبهای گوناگون و قابل تصور از شرایط، ممکن است او را در موقعیتی قرار دهد که اراده خود را بر دیگران تحمیل کند( صفحه 21(
اگر زمینهای برای بروز استعدادهای یک شخصیت در جامعه فراهم نشود آن شخصیت در کوچه پس کوچههای روابط اجتماعی، نام خود را هم فراموش میکند، اگر جنگ نبود ناپلئون در گمنامی میمرد. در جامعه شناسایی مفهوم قدرت کاملاً معلوم است، افراد یک جامعه بر اساس رابطهای که با ثروت دارند به گروههای مختلفی تقسیم میشوند، این گروهها برای بقای خود تلاش میکنند و اگر فردی توان راهبری داشته باشد( که در تئوری ماکس وبر مثلاً احتمالاً در موقعیت قرار بگیرد) در تقابل گروههای اجتماعی است که میتواند کاراییش را به اثبات برساند و اثبات با مفید فایده بودن در حفظ بقای گروهی است که راهبر به آن تعلق دارد.
